((پنجره))
کاش میشدکه به باغ چشم توپنجره ای بازکنم
از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم
در سایه احساس قشنگت که سراسرعشق است
فصل سبز تازه ای از مهر ، از عاشقی آغاز کنم
توبیایی بامن به در کلبه ی رؤیایی عشق
منم آن کلبه رؤیاها را به تب عاطفه دمساز کنم
رنگ آرامش سبزی به نگاه بی قرارت بدهم
بعدازآن قلب پراز راز تورا با دلم همراز کنم
وزمان میگذردفاصله بین من وتو باقی است
بایدآخرکه به این فاصله پایان دادهجران کافیست
آری باید بپذیرم که بدون تو واحساس و امید
نبرد راه به جایی دل تنها ، دل تنهای غریب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ ساعت 14:5 توسط همراز
|
.......................................