X
تبلیغات
نوشته های ناتمام
الهامات ، تراوشها و سروده های همراز

درمیان شهرغم تنهاترینم آشنا

یادگار لحظه های واپسینم آشنا


آخرین دیدارما آغاز فصلی سرد بود

باز در بند نگاه آخرینم ، آشنا


خوب یادم هست تنها،خسته ، زانو دربغل

می زدی آتش به جان وصبر ودینم آشنا


آن سکوت ساده ات، آن گریه های بی صدا

شعله ور می ساخت عشق آتشینم آشنا


سوختم از داغ این هجران و درد مشترک

خود بیا بشکن طلسم آهنینم آشنا


اینک ازمن دوری و من هم جدا ازچشم تو

با سیاهی های این دنیا قرینم ، آشنا


آشنا این را شنید و بانگ زد : همرازمن

گرچه تنهایی تو ، من تنهاترینم آشنا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 14:2  توسط همراز   | 


 

من دیوونه رو باش که نفهمیدم تو بی رحمی
تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی


منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی
دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی


من دیوونه رو باش که شکستم با شکست تو
تو چه مردابی افتادم یه عمره با دو دست تو


من دیوونه رو باش واسه تو گریه می کردم
تو رو باش که نفهمیدی تو شعرم گم شده دردم


من دیوونه رو باش که به پای چشم تو سوختم
ولی بعد یه کم بازی تو با من بد شدی کم کم


من دیوونه رو باش که واسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ،   واست سوختم ،  واست مردم


من دیوونه رو باش که به اخمای تو خندیدم
همش یک گل تو باغچم بود اونم آخر واست چیدم


من دیوونه رو باش که به خوبیم عادتت دادم
شکستی قلبمو اما ِ ندیدی رنگ فریادم


من دیوونه رو باش  واست روزامو سوزوندم
خوشی رو تو خودم کشتم ، ولی با خشم تو موندم


من دیوونه رو باش که کشیدم ناز چشماتو
چه قد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو


من دیوونه رو باش که خیال کردم تو مجنونی
تو حتی اسم مجنونم ، نه آوردی ، نه می دونی


من دیوونه رو باش قد دنیا دوستت دارم
نه اما من دوست داشتم حالا که از تو بیزارم


من دیوونه رو باش که واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنیدی ، حاضر آماده


من دیوونه رو باش که نشستم منتظر ،رسوا
زدی تو زیر قولاتو ، گذاشتی باز منو تنها


منو باش که نفهمیدم منو دیگه نمی خواستی
چه قدر دیوونه ای راستی ،چه قد دیوونه ام راستی


منو باش با یه آهنگ می خواستم مهربونتر شم
زدی تیر و توی ذوقم نداشتی حوصله بازم


من دیوونه رو باش که تو رو عاشق حساب کردم
چه قدر دیوونه تر چون باز ، تو رو اینجا خطاب کردم


من دیوونه رو باش که ،درسته خیلی دیوونم
جهنم می رم اما نه ، کنار تو نمی مونم


اینم یه نامه ی ابری ، به امضای یه دیوونه
فقط بیچاره اون کس که ، یه عمر با تو می مونه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 0:28  توسط همراز   | 

دیدی که سخت نیست

 
تنها بدون من؟!!

دیدی که صبح شد شبها بدون من؟!!

این نبض زندگی بی وقفه می زند...

فرقی نمی کند...با من...بدون من...!!

دیروز گرچه سخت

 امروز هم گذشت!!!

طوری نمی شود

فردا بدون من...!!!





+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1392ساعت 23:41  توسط همراز   | 

 

تا حالا شده بی دلیل دلتون بگیره و بی هدف به گوشه ای زل بزنید

 بعد بی دلیل و بی بهانه یه عالمه گریه کنید؟

امروز من اینجوری شده بودم نمیدونم چرا ؟

 فقط میدونم که لحظات زجرآوری داشتم که اصلا دوستشون نداشتم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 23:2  توسط همراز   | 

 

از ماهِ

         ماهِ   

              من ،

  دیگر چه مانده است

                              برای من ،

                                     جز هلالی باریک

                                               که سهم من نیست...

 

                                                                    (شیرین خوش سیما)

                                        

                              

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 22:29  توسط همراز   | 

 

توکجایی ای مسافر ای بمن نکرده عادت

شوق دیدار تو دارم سروجان تو  سلامت

ای که در مردمک مهردوچشم تو  شناور

زندگانی ، رمزهستی وامیدوعشق و باور

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1392ساعت 23:20  توسط همراز   | 

 

 دلم گرفته از این سربهای بی احساس

               و ابرهای حزینی که پیوسته اشک می ریزند

    دلم گرفته از این غربت خاموش

                      از این بهاران  فریبنده  که همرنگ پاییزند

    دلم گرفته از این همه دوست و آشنا

                     همانهایی که به ظاهر از عاطفه لبریزند!

.

.

.

  دلم گرفته از...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1392ساعت 0:0  توسط همراز   | 

 

حاصل سبزترین باور من برگ زردی است که از لای ورقهای دلم می ریزد

مانده ام سخت غریب ،دیگر از سبزترین حادثه ها می ترسم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 20:30  توسط همراز   | 

 

جوانه ام به زیر خاک امیدوار و منتظر

بهار میشوم بیا به من اشاره کن فقط

 

خسته شدم ازین قفس و دانه های گندمش

پر پریدنم بده و فکر چاره کن فقط

 

تورا زمن گرفته اند غبارها و پرده ها

بیاودرد هجررا به وصل چاره کن فقط

 

به سقف خانه ی دلم بکوب پولک امید

و آسمان تیره را پراز ستاره کن فقط

 

عطرتورا به کلبه ام نسیم هدیه می کند

دست به دست من بده مرا نظاره کن فقط

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 19:40  توسط همراز   | 

گفت : اگر در سرنوشت ما همه چیز از قبل نوشته

شده داست پس آرزو کردن چه سود دارد؟

خداوند خندید وگفت ؟ شاید در سرنوشتت نوشته

 باشم هرچه آرزوکرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1391ساعت 21:19  توسط همراز   | 

 

به آرامی از افق می گذرند اهنگهای زندگی ام ، که قافیه ندارند

من به تنهایی در این پایین می ایستم ،

کنار رنگین کمان تنهایی ام ، رنگین کمان رنگینم... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 11:25  توسط همراز   | 

عمری است سر به کوی تو دارم ،

ولی چه سود !

هر لحظه از بهانه ی تو سیر می شوم،

تا خواستم رها شوم از بند عشق تو،

دیدم چه ساده بسته به زنجیر می شوم !

آری بهار می گذرد ، عمر می رود،

من با خیال دیدن تو پیر می شوم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 0:55  توسط همراز   | 

 

حافظ ، كتاب وعكس تو ،من باز نيت مي كنم

 انگار حافظ با من و من با تو صحبت مي كنم

 

 وقت قرار ما گذشت و من نمي دانم چرا

دارم به اين بدقولي ات ديريست عادت مي كنم

 

چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست

 تقدير ويران ميكند، من هم مرمت مي كنم

 

 در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين

 من دارم از چشمان زيبايت ،شكايت مي كنم؟

 

نه مهربان من ،بدان بي لطف چشم عاشقت

هرجاي دنيا كه روم، احساس غربت مي كنم

 

بر روي شانه ات اگر، هر وقت اندوهي نشست

درحمل بار غصه ات ،با شوق شركت مي كنم

 

 يك شادي كوچك اگر از روي بام دل پريد

 هرچند كوچك باشد آن را با تو قسمت مي كنم

 

خسته شدي از شعرمن؟ زيبا اگر بد شد ببخش

دلتنگ و عاشق هستم اما، رفع زحمت مي كنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 1:22  توسط همراز   | 

 

هنوز تکلیف من با عشق روشن نیست

هنوزهم من نمی دانم که آیا عاشقم یا نه؟

و عشق این آخرین تندیس تنهایی

وعشق تنهاترین قانون بی اثبات

هنوزم در درونم عشق غوغا میکند گاهی

هنوزم منتظر چشمان من می ماند از راهی

وگاهی خسته از عشق و رسیدن

گاه از امیدهای کهنه در دل ، دل بریدن

و گاهی خسته از تکرار بی توصیف فرداها

نمی دانم که عشقی در سرم مانده است یا نه؟

هنوز تکلیف من با عشق روشن نیست

هنوز درد دل خود را نمی دانم!...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 0:55  توسط همراز   | 

 

صداکن مرا ، صدای تو خوب است.

درابعاداین عصرخاموش

من از طعم تصنیف، درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

کسی نیست،

بیا تا زندگی را بدزدیم،آنوقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

مرا گرم کن ، در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف صبح آمد، صدا کن مرا.

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدارخواهم شد

وآنوقت حکایت کن از ...

وبگو...

وآنوقت من ،مثل ایمانی از تابش گرم

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 19:23  توسط همراز   | 

 

نیست جز این شیوه ی چشم فریب انگیز او

فتنه بارد از نگاه گرم سحرآمیز  او

 

گرچه آن نامهربان مه ، سردمهری می کند

گرم در دل می نشیند، ناوک خون ریز او

 

آرزویم چیست؟ دانی اینکه برگیرم شبی

بوسه از لب های گرم آرزو انگیز او

 

مدعی در گوش او از ما بدی ها گفته است

ورنه بهر چیست؟ امشب از رهی پرهیز او

 

(رهی معیری)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 0:45  توسط همراز   | 

 

دل زود باورم را ، به کرشمه ای ربودی

چو نیاز من فزون شد،تو به ناز خود فزودی

 

بهم الفتی گرفتیم ، ولی تو رمیدی ازمن

من و دل همان که بودیم وتو آن نه ای که بودی

 

من از آن کشم ندامت، که تو را نیازمودم

تو چرا زمن گریزی، که وفایم آزمودی؟

 

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم

نه حکایتی شنیدی، نه شکایتی شنودی

 

چمن ازتو خرم ای اشک روان ، که  جویباری

خجل ازتو چشمه ای چشم رهی، که زنده رودی؟

(رهی معیری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 2:0  توسط همراز   | 

 

توعزیزقصه هامی ،حک شده توی غزلهام

وزن و آهنگ ترانه م ، آرزوی قلب تنهام

من به امیدتو زنده م، ای تمام عشق وهستی

تو قرین دیده هامی،شور و شوق و رازمستی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 1:7  توسط همراز   | 

 

با پیراهنی سفید برتن وتاجی زرین برسر 

  دست در دست مرد آرزوهایم...

 درسرسبزی بهار قدم می زدم،

دامنم پراز گل بود 

 وبه زیبایی طبیعت لبخند میزدم...

 

افسوس وصدافسوس ...

 که بهار شادمانی ام 

 به سرعت برق وباد سپری شد

  و خزانی سرد بر زندگیم سایه گسترد...

 

آری پاییز شده بود 

ومن هنوز از خواب بهاری بیدار نشده بودم!

 

وهنوز پاییزاست!

برگهای زندگی ام یکی پس از دیگری فرو می ریزند

 وهیچ نشانه ی سبزی در من نیست،

چیزی نمانده تا باد وحشی تمام برگهایم را متلاشی کند

 ومن عریان شده منتظر حمله ی طوفان باشم

 و برف زمستان پوسته ی بدنم را بوسه بزند...

 

آه خدایا هنوز ریشه های خشکیده ام در خاک است

 وساقه های زنده ام زندگی را در من جاری کرده اند...

 

شاید بتوانم دوباره جوانه بزنم ،

  شاید بتوانم دوباره سبز شوم همراه بهار،

  همراه چلچله ها وهمراه بلبل بخوانم وبسرایم،

  شاید بتوانم دل هر رهگذری را بربایم...

 

شاید بهار آرزوهایم این بار بر وقف مراد باشد،

    شاید این بار

 من عروس خوشبخت این بهار نیامده باشم!...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 1:33  توسط همراز   | 

 

نگه دگر بسوی من چه می کنی؟

چو بر در رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریبها

توهم پی فریب من نشسته ای؟

 

به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چوفال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

 

برو...برو...بسوی او مرا چه غم

توآفتابی...او زمین...من آسمان

براو بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

 

بر او بتاب زانکه گریه می کند

دراین میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من،تن تو مال او

 

توکه مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من

گذشتم از تن تو  زانکه درجهان

تنی نبود مقصد نیازمن

 

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بیا فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

 

کنون که در کنار او نشسته ای

تو وشراب و دولت وصال او

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند وعشق بی زوال او !

 

 (زنده یاد فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 23:23  توسط همراز   | 

 

خوابم نمی برد

سیاهی چشمانم  را سرمه می کشد

وخستگی ام را رنگ می زند

تمام وجودم به تسخیر شب درآمده است

...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 0:31  توسط همراز   | 

مگو ای مدعی از عشق هرگز             

                          که از مستی چشمانم نمی دانی

مگوازرنج  و درد و هجر و دوری               

                                 که از اندوه هجرانم نمی دانی

دوچشمم کاسه خونست چندی               

                                   تو از اشک چو بارانم نمیدانی

مگو ای مدعی از عشق هرگز              

                                که ازاین قلب نالانم نمی دانی

توکه هرگز به درمانم نمی کوشی          

                                 چو از دارو و درمانم نمی دانی

مگو ای مدعی از عشق هرگز                 

                                   که از اسرار پنهانم نمی دانی

به عشق و مستی ات تردید دارم            

                                  تو از آلام جانانم چه می دانی!

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 0:7  توسط همراز   | 

   

دوباره خانه تکانی کرده ام ،

 گنجه ی کتابهایم را جابجا کرده ام،

 گل گلدان را عوض کردم ،

آینه را دربهترین جای اتاقم گذاشتم،

تمام خانه را گردگیری کردم ،

 امّا ...

 خانه ی دلم تکان نمی خورد

وباز هم به بیهودگی می اندیشد!

چگونه بخوابم آرام، درحالی که هدف گم کرده ام

و انگیزه هایم تهی گشته اند!

چشمان تارم بی تابند ویارای دیدن ندارند،

اما پلکهایم روی هم نمی آیند!

شب برایم طاقت فرسا شده است،

 لحظه هایم به سختی می گذرند،

وای من اصلا این لحظات بیهوده را دوست ندارم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:45  توسط همراز   | 

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

اگر به خانه ی من آمدی برای من

                      ای مهربان چراغ بیار

ویک دریچه که از آن 

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 23:31  توسط همراز   | 

 

   السّلام ای مهدی صاحب زمان   

 مهدی موعود در هفت آسمان

  آرزو دارم بیایی چون که ظلم 

  پرشده در سرسرای این جهان

  ذکرتو نور دل وجان من است 

  تا به کی از دیده ی مردم نهان

     

پیشاپیش میلاد باسعادت یگانه منجی موعود حضرت مهدی(عج) را به تمام  دوستداران ومنتظران آن حضرت تبریک وتهنیت عرض میکنم

"به امید ظهورش"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 22:36  توسط همراز   | 

من خدا را دارم...

                        کوله بارم بر دوش...

 سفری  می باید،  سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض

سازکم با من گفت : هرکجا لرزیدی،

                                          ازسفر ترسیدی،

تو بگو از ته دل ...من خدا را  دارم...

من و سازم چندی است... که فقط با اوییم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 23:44  توسط همراز   | 

 

هنوز هم قفل بزرگی بر  در کلبه ی

 آرزوهای مخملی ام بسته شده

که حتی با شاه کلید غزل هایم

 نیز گشوده نمی شود،

 

آینه ی بخت سفید من زنگ زده!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 17:17  توسط همراز   | 

 

 میان جاده های غم غبار می شوم بیا

                                برای قلب خسته ات قرار می شوم  بیا

اگر چه داغ هجر تو بهار را  ز  من گرفت

                                 دوباره رشد می کنم بهار می شوم بیا

در انتظار رویشت نفس به سینه حبس شد

                                    ترانه خوانی تو را هزار می شوم  بیا

بیا ورق بزن مرا به متن تازگی ببر

                                   وگرنه از فراق تو ،شرار می شوم بیا

اگرچه خسته از رهم ولی برای دیدنت

                                 به بال شوق یاد تو سوار می شوم بیا

تمام هستی ام تویی تو ای مسافر سپید

                                        برای یک نگاه تو نثار می شوم بیا

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 21:21  توسط همراز   | 

 

کاش میشدکه به باغ چشم توپنجره ای بازکنم

از تو شعر و قصه و  ترانه ای  ساز  کنم

در سایه احساس قشنگت که سراسرعشق است

فصل سبز تازه ای از مهر ، از عاشقی آغاز کنم

توبیایی بامن به در کلبه ی رؤیایی عشق

منم آن کلبه رؤیاها را به تب عاطفه دمساز کنم

رنگ آرامش سبزی به نگاه بی قرارت بدهم

بعدازآن قلب پراز راز تورا با دلم همراز کنم

وزمان میگذردفاصله بین من وتو باقی است

بایدآخرکه به این فاصله پایان دادهجران کافیست

آری باید بپذیرم که بدون تو واحساس و امید

نبرد راه به جایی دل تنها ، دل تنهای غریب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 14:5  توسط همراز   | 

 

کاش می دانستم شعله ی فانوس شبهای من

  چرا اینقدر لرزان است؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 22:57  توسط همراز   |